از هر دری سخنی
زندگی نامه راسپوتین به فارسی ترجمه شده و در اینترنت هم یافت میشود این مرد شیطانی داستان زندگی پر فراز و نشیبی دارد فرصت بیان کامل داستان زندگی او نیست و من فقط قصد دارم انتهای داستان راکه ماجرای مرگ اوست بیان کنم مطمئنا شما متوجه خواهید شد از چه کسی صحبت میکنیم راسپوتین هیپنوتیزوری است که اصولا درتاریخ نقشش منفی بوده است او با تمام قدرتی که از این راه کسب کرد ولی همواره بنده نفس شیطانی ش بود
این راهب شیاد به دلیل اعمال و بهره برداری های جنسی که از ساکنان دربار تزار ، "نیکلاس" دوم و "تزارینه الکساندریه" به عمل آورده بود، بقدر کافی بدنام شده بود .او بعد به فرقه مذهبی مرتدهایی روی آورده بود که برای رسیدن به رستگاری و نجات، خود را شلاق میزدند. "راسپوتین" گروه خود را در آیین و مراسمی رهبری میکرد که طی آن آنها خود را شکنجه میدادند. او برای تسکین درد و جلوگیری از خون ریزی زیاد از مهارتهایش در ایجاد هیپنوتیزم استفاده میکرد و بعد به این خاطر، معروفیت جهانی کسب کرد.
"تزرینه" "راسپوتین" را یک قدیس میدانست چون که او توانسته بود نشانگان بیماری هموفیلی را در فرزندش تسکین دهد واین فرزند تنها شاهزاده ای بود که از این بیماری جان سالم به در برده بود و هنوززنده بود و همچنین توانسته بود عقده های سرکوب شده جنسی اورا آسوده خاطر کند. درآن زمان هیپنوتیزم را نوعی جادوی مذهبی میدانستند و "تزرینه" آنرا همچون هدیه ای از سوی خدا میدانست.
عده ای دیگر نیز آنرا موهبت ابلیس مقدس می دانستند. او در واقع یک شیاد حرفه ای بود که توانست با استفاده از قدرتش برخانواده سلطنتی تسلط یابد. موهبت دیگر او آن بود که میتوانست در بهبود بخشیدن به وضع جسمانی کودکان بیمار کمک کند.
شاهزاده " یوسوپو" برای از بین بردن نفوذ "راسپوتین" درسال1916 نقشه قتل او را با تبانی کردن نجیب زادگانی که ادعا میکردند "راسپوتین" با صدا وظاهر فریبنده خود همسران آنها را اغفال کرده است کشید. او ابتدا مقدار زیادی سیانور به کیکهای مورد علاقه "راسپوتین" اضافه کرد و بعد اورا به صرف چای در قصر دعوت کرد.
"راسپوتین" که به نیروی مغناطیس چشمهایش معروف بود در این مهمانی که توطئه گران ترتیب داده بودند به چشمهای آنها خیره شد و از چشمهای آنها شرح کامل توطئه آنها را فهمید و از کیکها نخورد و همچنان جان سالم به در برد. پادشاه که لبریز از نفرت شده بود به سمت این کشیش جادویی شلیک کرد و بعد اورا مرده قلمداد کرد ولی "راسپوتین" تمام نیروی هیپنوتیزم خود را جمع کرد و دوباره بلند شد. بعد با نیرویی غیر انسانی به ترور کنندگان خود حمله ور شد. گلوله های زیادی به سوی او شلیک کردند ولی فایده ای نداشت او شکست ناپذیر به نظر میرسید.
بالاخره شش نفر "راسپوتین" را گرفتند و اورا اخته کردند وقتی او را داخل رودخانه پر تلاطم انداختند بدن گلوله خورده او هنوز جان در بدن داشت وقتی جسد اورا از آب گرفتند متوجه شدند که اورا زخم گلوله یا خونریزی از پا در نیاورده بلکه به دلیل بلد نبودن شنا غرق شده است.
در یک روز زمستانی یعنی 29 مارس 1951 براستی هوای کپنهاک (پایتخت دانمارک) بسیار سرد بود و " پال هار دروپ" 33 ساله با اسلحه ای در جیب پالتواش بازی میکرد اسلحه ای که به زودی قرار بود فاجعه ای بیافریند آن هم توسط کسی که هیچگاه از عمرش در زندگی کاری خلاف قانون انجام نداده بود و سر و کارش با کلانتری و دادگاه نیفتاده بود تا آن لحظه چهار بار مانند آدمهای گیج و منگ از مقابل بانک عبور کرده بود وسردی و سنگینی اسلحه ای را که در جیب پالتویش قرار داشت را به خوبی احساس میکرد
بانکی که "پال-هار" برای اجرای نقشه شیطانی خود در نظر گرفته بود یا به قول خودش برای او انتخاب شده بود بانک کوچکی در یکی از خیابانهای خلوت شهر بود گویی سکوتی مرگبار شهر را فرا گرفته بود و او بی اراده درمقابل بانک ایستاده بود. لحظه ای دوچار تردید و دودلی شد ذهن او تلاش و مبارزه بی حاصلی را علیه شخص دیگری آغاز کرده بود ولی دیری نپائید که در این مبارزه شکست خورد. سر انجام به درون بانک گام نهاد و سراغ نخستین باجه رفت.
صندوقدارکه نامش "کج مولر" بود طبق معمول سرش را بلند کرد تا به مشتری جدید لبخند بزند- ولی همینکه به چشمان آن مرد که حالتی غیر طبیعی داشت و برقی دیوانه واراز آن ساطع میشد نگریست، لبخند بر لبانش خشک شد "پال هار" بدرستی نمی دانست آیا قبلا درخواست پول کرده است یا نه و "کج مولر" نیزهیچگاه فرصت نکرد سخنی به زبان بیاورد زیرا اسلحه که به چهره او نشانه رفته بود دوبار به صدا درآمد و "کج مولر" نقش زمین شد کارمندان دیگر همه پشت باجه های خود روی زمین دراز کشیدند و مشتریان بانک وحشت زده به طرف درب خروجی دویدند تنها "هانس ویزبام" مدیر بانک با جرات و شهامت کم نظیر مقابل مرد ایستاد و معلوم بود که از جانش گذشته بود و لحظه ای بعد گلوله ای مغز اورا سوراخ کرده بود.
دراین حال "پال هار" نگاهی ابلهانه به آخرین قربانی خویش انداخت و اسلحه را در جیبش گذاشت و در حالیکه زیر لب با خود حرف میزد بی آنکه پولی از بانک به سرقت ببرد به آرامی از انک خارج شد. پلیس "پال هار" را دستگیر کرد و هنگامی که به اتهام این دو فقره جنایت به پای میزکشانده بود، به تعریف ماجرای عجیبی پرداخت . او خطاب به هیات منصفه گفت هنگام ارتکاب این جنایات از حالت عادی خارج بوده و تحت تاثیرهیپنوتیزم قرار داشته است وی افزود که از ماه قبل مانند عروسک خیمه شب بازی در دستان مردی به نام "بجورن نیلسن" بوده تا به بانک دستبرد بزند.
در حالیکه او هیچگاه خیال سرقت از بانکی را در سر نداشته است . این شخص همچنین به او تلقین کرده بود که صندوقدار را چنانچه از پرداخت پول امتناع ورزیدبه قتل برساند در حالیکه وی اصلا قصد نداشته کسی را به قتل برساند "پال هار" در دادگاه اعتراف کرد تحت تاثیر نیروی شیطانی بوده که کنترل خود را از دست داده و مجبور شده بود بر خلاف میل خویش دست به چنین جنایتی اجتناب ناپذیر بزند. ابتدا به نظر میرسید این یکی از ترفندهایی باشد که همه قاتلین در چنین اوضاعی از خود میسازند تا جرم خود را کم کنند ولی از طرف دیگر پولی از بانک سرقت نشده بود و گفته های کارمندان بانک نیز گواه حالت غیر طبیعی او و عدم سابقه اش باعث شد هیات منصفه با بی میلی و ناباوری وشاید فقط برای تنویر افکار عمومی و رسانه ها تصمیم بگیرند کمی روی این مساله تامل کنند.
"بجورن نیلسن" یعنی همان کسی که "پال هار" را هیپنوتیزم کرده بود به دادگاه فراخوانده شد . ادعای "بجورن نیتسن" را که گفت هنگام وقوع قتل نزدیکی صحنه جنایت نبوده است را پذیرفته شد اما هیات منصفه و تیم کاراگاهان پلیس در عین حال اظهارات "پال هار" را هم که میگفت : درآن زمان تبدیل به آدم ماشینی شده بود را باور کرده بود و اینکه او میگفت: اراده "بجور نیلسن" به کمک هیپنوتیزم اورا به هرجا که میخواست میکشاند .
با این اوصاف وجدان دادگاه ایجاب میکرد "بجورن نیلسن" به اتهام طرح نقشه دستبرد به بانک و تحریک "پال هار" به جنایت مجرم شناخته شود . اما یک چنین اتهامی کاملا بی سابقه بود زیرا مقامات قضایی دانمارک برای اثبات این پرونده ناگزیر بودند ثابت کنند که "بجورن نیلسن" عمدا "پال هار" را تحت تاثیر نیروی مغناطیسی خود قرار داده تا مغز اورا برای انجام کاری که علی رقم میل باطنی اورا به این کار ترغیب کند .
این محاکمه یکی ازپر سر و صداترین محاکمه های این دادگاه در 50 سال اخیر بوده وبرای روزنامه های آن زمان بسیار مهیج و خبر سازبود خصوصا اینکه دو تن از انسانهای وظیفه شناس شهر جان خود را دراین جنایت از دست داده بودند و انتظار میرفت "پال هار" که خود به نوعی قربانی این جنایت بود بخاطر ارتکاب جنایت گناهکار شناخته شود اما نتیجه دادگاه برای همه دور از انتظار بود.
در مورد مجرم بودن یا نبودن این دو نفر میبایست کارشناسان ورزیده استخدام و بعد نظر میدادند. دکتر "پل رویتر"رئیس بیمارستان لیزاون ریاست هیات نظارت را بر عهد گرفت به دستور او پروفسور "نیمان جولدئین" یکی ازبزرگترین استادان روانشناسی دانشگاه توریزن از کشور فرانسه نیز به هیات منصفه اضافه شد
اولین تحقیقات از اطرافیان و همسایگان "پال هار" انجام گردید و تمام آنهایی که اورا میشناختند اظهار داشتند که او مردی خونسرد و بسیار آرام بوده و هیچکدام باور نمیکردند که "پال هار" بتواند دست به چنین جنایک هولناکی بزند وهمچنین آنها تاکید کردند که "پال هار" این اواخر بسیار منزوی و گوشه گیر شده بود و هر کس اورا میدید تصور میکرد که "پال هار" با خودش حرف میزند افرادی هم دراین بین اظهار کردند که بارها دیده اند که "پال هار" به منزل "بجورن نیلسن" رفت وآمد میکند. دوماه از تحقیقات هیات انتخابی گذشت و در آخر آنها به این نتیجه رسیدند که "پال هار" هنگام جنایت بر خلاف میل باطنی اش عمل کرده و تحت تاثیر مداوم نیروهای هیپنوتیکی بوده است و درواقع در حالتی ناخوداگاه و فارغ از اراده خویش دست به جنایت زده است.
دکتر "پل وارویتر" همچنین گفت:که هر شخص بیگناه میتواند آلت دست یک هیپنوتیزور قرار بگیرد وبی آنکه خود بداند و یا بعدا بیاد بیاورد درانجام مقاصد او بکوشد. این خود آموزه جدیدی از تاریخ پر فراز و نشیب هییپنوتیزم بود چون بعد از این بود که دیگر روانپزشکان سرشناس نیز این سخنان دکتر رویتر را مورد تائید قرار دادند و باور عمومی که تا آن زمان فکر میکرد با هیپنوتیزم نمیتوان فردی را مجبور کرد کاری بر خلاف میل باطنی اش انجام دهد با این قیمت گزاف تغییر کرد.
ناگفته نماند "بجورنیلسن" تحت آزمایشات روانی اعتراف کرد که قصد او از این کار صرفا ارزیابی نیروهای هیپنوتیکی در وجود خویش بوده است و مهمترین نکته این داستان اینکه او گفت توانسته وجدان "پال هار" را با این داستان سرایی که پولهای سرقت شده صرف امور خیریه خواهد شد او را فریب دهد. او سر انجام به جرم سو استفاده بی سابقه از هیپنوتیزم برای انجام جنایت به زندان ابد محکوم شد
و "پال هار" به دوسال اقامت در آسایشگاه روانی محکوم شد تا پس از انقضای این مدت و بازیافتن سلامتی روانی اش آزاد گردد.
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان معزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادران عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را برای روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سوالات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سوال ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج است ، ازدواج !!!!!!
رشید بهبودف (Rashid Behbudov) متولد 1915 فرزند مجید یکی از بزرگترین خوانندگان قرن بیستم در سرزمین های آذری زبان محسوب میشود. شهرت اصلی او بخاطر اجرای ترانه های عاشقانه بخصوص آنهایی که توسط توفیق قلیوف (Tofig Guliev) تهیه شده است می باشد. شهرت او از زمانی آغاز شد که نقش یک بازرگان ثروتمند را در نمایش موزیکال معروف آرشین مال آلان (Arshin Mal Alan) بازی کرد.
او به کشورهای زیادی از جمله ایران، انگلیس، فنلاند، ترکیه، چین، بلغارستان، بلژیک، اتیوپی، هند، عراق، شیلی، آرژانتین و ... سفر کرد و در هر کشور حداقل ترانه ای به آن زبان خواند بطوری که در مجموعه آثار او حدود 50 ترانه به زبانی های غیر آذری و از جمله فارسی موجود است. فعالیت او در زمینه موسیقی محلی بقدری بود که در سراسر ممالک آذری زبان نام رشید بهبودف همواره در کنار موسیقی فولک به میان می آید.
او در شهر تفلیس (گرجستان) بدنیا آمد و پس از فراگیری مقدمات موسیقی نزد پدر که او نیز خوانند بزرگی بود، در ایروان (ارمنستان) در یک گروه موسیقی Jazz شروع به فعالیت کرد و در کنار آن در ارکستر فیلارمونیک ایروان نقش خوانندگی را بعهده داشت. وی همچنین در سالهای 1938 تا 1944 خواننده بی همتای تنور در Opera House ایروان بود.
همانند بسیاری دیگر از هنرمندان مردم دوست بود و برای مصالح عموم کار میکرد. بعد از جنگ جهانی دوم بعنوان نماینده روسیه به مجارستان رفت تا در کنفرانس دمکراسی جوانان در بوداپست شرکت کند، در آنجا علاوه بر نقش سفیر به اجرای قطعاتی در ارتباط با موضوع کنفرانس پرداخت و جایزه بزرگ بین المللی نیز دریافت کرد.دلیل توانایی های بیش از حد در خوانندگی، دیگر ایروان توانایی پروش چنین هنرمندی را نداشت این بود که در سال 1945 به آذربایجان رفت و در آنجا فعالیت هنری خود را ادامه داد. در سالهای 46 تا 56 او سولیست فیلارمونیک آذربایجان بود و همچنین طی سالهای 53 تا 60 در Azerbaijan State Opera همواره حرف آخر را میزد.
وی همچنین به فعالیت های آموزشی در State Concert Ensemble بین سالهای 57-59 پرداخت و در سال 1966 مجموعه ای تحت عنوان State Song Theater تاسیس کرد که امروزه به Behbudov Theater تغییر نام پیدا کرده است.
بهبودف انسان پر کاری بود از 8 صبح تا 8 شب، هر روز کار و تمرین میکرد. جالب هست که بدانید او ادبیات بسیار قوی هم داشت و هنگام کار با شاعر و آهنگساز اگر احساس میکرد که کلام با موسیقی هم خوانی ندارد به سلیقه خود پیشنهاد تغییر کلام را میداد که اغلب هم با آن موافقت میشد. او پا فراتر از این هم میگذاشت و در بسیاری موارد ملودی قطعات را نیز به نظر خود تغییر میداد! بارها و بارها اتفاق افتاده بود که شبها بدون لحظه ای خوابیدن برای تمرین و ساخت قطعات اپرای بطور مدام کار کند.
او علاقه بسیار زیادی به ترانه های عاشقانه و ترانه هایی داشت که در آن از مهر و محبت صحبت میشود و به همین خاطر اغلب ترانه هایی که به زبان های خارجی اجرا کرد در این دسته از محتوی بودند. او علاوه بر اجرای ترانه های محلی کشورهای مختلف به زبان خودشان، بسیاری از کارهای زیبای خودش را نیز به زبانهایی مانند فارسی، انگلیسی، روسی و ... ترجمه و اجرا کرد. وی همچنین توانایی این را داشت که به راحتی به زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسه صحبت کند و بسیاری نیز معتقد بودند که او ترانه های روسی را بمراتب بهتر از خوانندگان روس اجرا میکند. شاید اگر ترانه Ana (مادر) او را شنیده باشید با این صحبت ها زودتر هم عقیده شوید.
او در سال 1989 درگذشت و در تمام مدت زندگی صدای خود را آنچنان پرورش داد و از آن محافظت کرد که گویی همواره صدایی در حد سن پختگی دارد. وی چنان بدعتی در شیوه های جدید خوانندگی پاپ و اپرا بجای گذاشت که امروزه بسیاری از خواننده های آذری زبان سعی در تقلید از روشهای خوانندگی او میکنند. ترانه های زیبایی مانند لاله ها، مادر، کوچه ها، ریحان و ... که گوش آشنای بسیار از ایرانی ها هست و به نوعی همواره جز موسیقی محلی آذری زبانان ایران هم محسوب میشود، هرگز از خاطره ها نمی رود.
فرهنگ آشتی:
حتما شما هم شنیدهاید که مىگویند
فلانى امروز از دنده چپ بلند شده است. هیچ مىدانید وضعیت
خواب شما در هنگام شب مىتواند بیانگر شخصیت شما باشد؟
مطالعات اخیر دانشمندان نشان داده است که بهطور کلى شش حالت براى
خواب وجود دارد که هر کدام از این حالات بیانگر نوعى از شخصیت اشخاص است.
همانطور که اشاره شد دانشمندان بر این باور هستند که افراد شبها به 6 حالت متفاوت
مىخوابند و این حالات متفاوت مىتواند نشانههایى از شخصیت
آن ها باشد. به گزارش بى بى سى همه ما از زبان بدن خود هنگام بیدارى
آگاهى داریم. اما در حال حاضر با تحقیقاتى که انجام شده است
ما مىتوانیم ببینیم ضمیر ناخودآگاه ما چه چیزهایى را در
موردمان مىگوید. در همین رابطه در این مقوله به شش نوع روش
به خواب رفتن و اینکه هر کدام چه بعدى از شخصیت ما را
نشان مىدهد، مىپردازیم.
خوابیدن به حالت جنینى:
کسانى که به حالت جنینى مىخوابند، به عبارتى به پهلو مىخوابند و پاهایشان را در شکم خود جمع مىکنند؛ در حالى که دستهایشان روى هم و در جلوى صورتشان قرار دارد، معمولا از جمله اشخاصى هستند که بسیار حساساند .آن ها ممکن است در ابتدا که با دیگران ملاقات مىکنند خیلى خجالتى به نظر برسند اما به زودى با دیگران ارتباط برقرار مىکنند. این وضعیت خواب در میان اشخاص مختلف بسیار متداول است و در زنان نسبت به مردان دو برابر افزایش مىیابد.
خوابیدن به حالت صاف:
اغلب کسانى که به پهلو و حالت صاف مىخوابند و دستهایشان نیز به حالت صاف در کنارشان قرار دارد، افرادى اجتماعى هستند که خیلى زود به غریبهها اطمینان مىکنند اگرچه ممکن است گول بخورند.
خوابیدن به حالت نیمهخمیده:
کسانى که به پهلو مىخوابند در حالتى که تنهشان کمى به سمت جلو خم شده و دستهایشان هم کشیده و در جلوى صورتشان قرار دارد، بهطور معمول آدمهاى رک و در عین حال شکاک و عیب جو نیز هستند. آن ها خیلى دیر تصمیم مىگیرند اما وقتى تصمیم گرفتند، هرگز آن را عوض نمىکنند.
خوابیدن به حالت طاقباز:
کسانى که به پشت مىخوابند در حالى که دستهایشان در کنارشان قرار دارد اغلب اشخاصى آرام و محتاط هستند. آن ها هیاهو و سروصدا را دوست ندارند اما استانداردهاى بالایى را براى خود و دیگران تعیین می کنند.
خوابیدن روى شکم:
معمولا کسانى که به حالت دمر مىخوابند، دستهایشان هم روى بالش است و سرشان به یک طرف قرار دارد، از جمله اشخاصى هستند که اغلب اجتماعی، بىپروا و گاهى پررو هستند. آن ها از انتقاد خوششان نمىآید و افراط را دوست ندارند.
فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !
در اینصورت کره زمین مانند فرد 46 ساله خواهد بود !
هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و درباره سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکندهای داریم
اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند. اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود!
یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد .
در اوایل هفته پیش میمونهای آدمنما به آدمهای میموننما تبدیل شدند !
و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت .
انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است
بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمیگذرد و
حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره 46 ساله آورده است
او طی 40 دقیقه بیولوژیکی، از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است!
سوختهای این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است !
و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه میکند.
موضوع انشاء: توافتهاي ايران و خارج
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها که الکي خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان دادهاند" البته من هم ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد.
او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي کشور را اداره ميکنند"مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم... البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را ميگذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم. تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند.
اين آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند و بوس ميکنند.. اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند.پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.!!!
من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد.ولي سد افصوث و دريق که نميشود.
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها !! تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است.
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم.مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر گفتهاي زکي".ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
اين بود انشاي من
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم؟؟
زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب خسرو و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروز نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان .
نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.
فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.
روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود .
شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن از نسل آریا. در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند.
به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد .
شیرین نیز به پایتخت رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است .
شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در آنجا شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا به همسری وی بیایی یا وی را ترک کنی .
مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد... پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد .
ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند .
خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. امادختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند .
ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد .
صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید .
شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت .
پس مشخصه که عشق بین شیرین و فرهاد اشتباه بوده!
همه فکر میکنن که فرهاد عاشق شیرین میشه و شیرین هم عاشق فرهاد. ولی شیرین عاشق خسرو بوده. کمی هم عاشق فرهاد. البته نه زیاد
البته در آخر واقعاْ عاشق خسرو میشه. عاشق خسرویی که باعث مرگ فرهاد شده بوده!!!